سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و روایت شده است که دو مرد را نزد او آوردند که از مال خدا دزدى کرده بودند : یکى از آن دو بنده بود از بیت المال مسلمانان ، و دیگرى در ملک مردمان . فرمود : ] امّا آن یکى از مال خداست و حدّى بر او نیست چه مال خدا برخى از مال خدا را خورده ، و امّا دیگرى بر او حدّ جارى است و دست او را برید . [نهج البلاغه]

یا رفیق

ارسال‌کننده : امید... در : 97/7/17 2:58 صبح

کاش میشد برگردیم به روزهای قدیم....به روزهای گرم بین من و تو...به روزهایی که شنیدنی بودم...خریدنی بودم...دیدینی بودم...شکستنی بودم...شکستنی

روزهایی که می نشستی پای حرفهای ساده ام...صدای شنیدنت را میشنیدم...صدای گوش دادنت را ......از پشت ابرهای خیال انگیز کلی برایم دست تکان میدادی...و من با تمام خستگی ام...با تمام نارسایی ام..و با تمام تقصیراتم خودم را

مستحق این توجهات میدانستم...و میگفتم خودت که میدانی مستحق ترین فرد به داشتنت منم...که بیشتر از همه میشناسمت...

گذشت و گذشت و گذشت ...بیشتر تشنه ات شدم......بیشتر بی خیالم شدی

بیشتر برایت حرف زدم....و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و ....نو بیشتر نبودی ...بیشتر نشنیدی.....

هرچه به سرم می آید از نبودن توست......شاید نمیدانم به چه نامی صدایت کنم.....کجا دنبالت بگردم...از که سراغت را بگیرم...ولی تو که راه را بلدی...


دوست نوشت:بزودی با یه غزل جدید برمیگردم

 

 




کلمات کلیدی :