سفارش تبلیغ
صبا ویژن
جستجوی دانش در هر حال واجب است . [امام صادق علیه السلام]

غزل تازه

ارسال‌کننده : امید... در : 98/6/22 8:15 عصر

من پاره های پیکرم را پس نمی گیرم

از تیغ ها حتی سرم را پس نمیگیرم

باور نداری اعتقادم را بگیر از من

باور کن از من باورم را پس نمی گیرم

می سوزم و می سوزم و از بادها حتی 

ته مانده ی خاکسترم را پس نمی گیرم

از آسمان از ماه از شب  از خدا حتی

دست دعای مادرم را پس نمیگیرم

یک آدم خوب و شریف و سربزیرم من

از سجده ها چشم ترم را پس نمیگیرم 

 

رئیسی پور

 

 




کلمات کلیدی :

یا رفیق

ارسال‌کننده : امید... در : 97/7/17 2:58 صبح

کاش میشد برگردیم به روزهای قدیم....به روزهای گرم بین من و تو...به روزهایی که شنیدنی بودم...خریدنی بودم...دیدینی بودم...شکستنی بودم...شکستنی

روزهایی که می نشستی پای حرفهای ساده ام...صدای شنیدنت را میشنیدم...صدای گوش دادنت را ......از پشت ابرهای خیال انگیز کلی برایم دست تکان میدادی...و من با تمام خستگی ام...با تمام نارسایی ام..و با تمام تقصیراتم خودم را

مستحق این توجهات میدانستم...و میگفتم خودت که میدانی مستحق ترین فرد به داشتنت منم...که بیشتر از همه میشناسمت...

گذشت و گذشت و گذشت ...بیشتر تشنه ات شدم......بیشتر بی خیالم شدی

بیشتر برایت حرف زدم....و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و ....نو بیشتر نبودی ...بیشتر نشنیدی.....

هرچه به سرم می آید از نبودن توست......شاید نمیدانم به چه نامی صدایت کنم.....کجا دنبالت بگردم...از که سراغت را بگیرم...ولی تو که راه را بلدی...


دوست نوشت:بزودی با یه غزل جدید برمیگردم

 

 




کلمات کلیدی :

قدر ت رو میدونم

ارسال‌کننده : امید... در : 97/7/7 4:36 عصر

وبلاگ نویسی کمکم کرد بنویسم

و گاهی شعر بگم....و خیلی چیز  از دوستانم یاد بگیرم...شیوه ی فکر کردن و نوشتن رو

و کلی خاطرات برام رقم زد

پس دوباره بهش برمیگردم

امیدوارم مثل قدیم بشه

پی نوشت: اینجا پیدات کردم اونقدر که با تو بزرگ شدم و دارم با تو پیر میشم




کلمات کلیدی :

آرام بخش ترین

ارسال‌کننده : امید... در : 95/4/5 5:5 صبح

سلام

شب قدر کلی دعاتون کردم

دوستان و مخاطبین وبلاگم که بسیار برام عزیزید

و بطور خاص شما که پیام داده بودید. ...من یکبار گرفتار همین فروپاشی شده بودم که مطالعه ی قرآن نجاتم داد....امیدوارم بهش متوسل بشید..  آرام بخش ترین چیزی که تو این جهنم دره وجود داره خودشه




کلمات کلیدی :

انتهای ملکوت

ارسال‌کننده : امید... در : 95/1/20 3:8 عصر

هر شب می آیی توی خوابم سراسیمه و با عجله وسایلت را برمیداری.لباسهایت را تا نکرده فرومیکنی توی ساک و روسری آبی ات را هم...میزنی به آسمان و گم میشوی وسط ابرها

و هی اوج میگیری و ستاره ها به موهایت میچسبند....و با شتاب بیشتری بالا میروی و بعضی از ستاره ها از لا ی موهایت رها میشوند و سرگردان توی کهکشان لیز میخورند.و من دلواپس و کوچک از پایین به تو می بالم و از حقارت زمینی ام به خطوط دنباله دار که از عبور تو رها میشوند پناه میبرم

لیلاترین .......




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >